تبليغاتX
داستان آباد

داستان آباد

 ایستاده بود و با دلهره به اطراف می نگریست... زانوان لرزان اش قدرت گام برداشتن را نداشت....دشت رو به رویش عظمت اش را به رخ می کشید...دریای مواج پشت سرش می خروشید... در انتهای دشت٬ جایی در دوردست٬ کوهستان سر به فلک می سایید.... بالای سرش خورشید و آسمان حقیرانه به او می نگریستند....

چشمانش را بست و به یک دریای ژرف٬ یک دشت وسیع٬ یک کوه استوار٬ یک آسمان بلند و یک خورشید تابان در اعماق وجودش نگریست و به آن سو گام برداشت. 

+ نوشته شده در 87/04/05 19:38 توسط کاظم صفا |


اپیزود اول:

ساعت ۸ صبح بود. مرد که از در اتاق وارد شد٬ نفس پسر حبس شد٬ دستش را بالا گرفت تا کتاب قصه لای کتاب درسی اش نمایان نشود.

مرد گفت: آفرین پسرم بخون که امسال فقط می خوام تو کارنامه ات نمره بیست ببینم! من دارم می رم اداره !

پسر  نفس اش را رها کرد٬ لبخندی زورکی تحویل پدر داد و زیر لب گفت: چشم ! ...

 اپیزود دوم:

 ساعت ۹ بود که مرد از همکارانش شنید مدیر قسمت احضارش کرده است و فهمید باز هم مدیر بی موقع به اتاق شان سرکشی کرده و دوباره سوتی داده... پس به اتاق مدیر رفت تا هر جور شده قضیه را ماستمالی کند! ...

اپیزود سوم:

 ساعت نه و نیم بود و مرد هنوز داشت برای علت تاخیرش آسمان و ریسمان می بافت که تلفن اتاق مدیر زنگ خورد٬ مدیر نگاهی به شماره کرد و با حالتی غضب آلود گفت: بسه دیگه.... خر شدم! برو بیرون.... مرد داشت بیرون می رفت که مدیر گوشی را برداشت و گفت: سلام عرض شد آقای رییس! قول می دم تا فردا آماده بشه! به خدا  کارگرها.....

+ نوشته شده در 87/03/01 20:20 توسط کاظم صفا |


پیرمردعکسهای سیاه و سفید٬ قدیمی و بدرنگ آلبوم را که چهره خندان دوستان و فامیلش را نشان می دادند٬ تماشا کرد٬ عکسی که دیروز از چهره تکیده و عبوسش گرفته بود٬ دیجیتالی و خوش آب و رنگ بود٬  آن را در صفحه آخر گذاشت و روبان مشکی را در گوشه اش امتحان کرد! ‌‌‌‌

+ نوشته شده در 87/02/05 21:57 توسط کاظم صفا |


شب بود و شاهد و شراب و شمع و شیرینی.....

اما دوباره روز آمد و رنج و رسوایی و رنگ و ریا و رمید هر آنچه خوبی بود...

+ نوشته شده در 87/01/22 21:6 توسط کاظم صفا |


سنگ را کنار زد...از گور خود برخاست!.....نگاهی به اطراف کرد.....مردگانی را دید که راه می روند... می خندند و می گریند... می خورند و می آشامند.... زاد و ولد می کنند و ..... زندگان را هم دید که آرام خوابیده اند..... لبخندی زد. فاتحه ای خواند و آرام خوابید! 

+ نوشته شده در 86/12/24 12:5 توسط کاظم صفا |


نه دوستی داشت! نه دشمنی! نه مال و منالی!

فقط می گفت: این نیز بگذرد...

گفتند: چرا ؟

گفت:.....!

+ نوشته شده در 86/11/30 14:46 توسط کاظم صفا |


غرور را بیرون کرد. هنوز جا کم بود. دورنگی را هم بیرون انداخت. هنوز جا نبود. دروغ را هم دیپورت کرد. هنوز جای کافی نبود.................................... راه دیگری نبود خودش را هم بیرون کرد تا جا برای او باشد حالا او داخل نشسته بود و خودش با تمام خصایلش پشت در منتظر ....!   

+ نوشته شده در 86/11/02 19:17 توسط کاظم صفا |


از شیشه جلو ماشین بیرون را نگاه کرد درختان رو به رویش آرام آرام به سمتش آمدند و دست هایشان را به سویش دراز کردند ولی او باید می رفت پس پایش را بر روی گاز فشرد و دست درختان را کنار زد خانه ها برای نگه داشتنش متحد شدند اما از کنار آنها هم گذشت اما هر چه گاز داد نتوانست از تصویر لبخند او که جلوی چشمانش نقش بسته بود بگذرد!     

+ نوشته شده در 86/10/11 14:0 توسط کاظم صفا |


شنبه: امروز شوهر یک خانم باردار بخش را روی سرش گذاشته بود که چرا به زن من رسیدگی نمی کنید سرسام گرفتم فکر می کرد ما هم مثل خودش باید دستپاچه باشیم.......بلاخره مردک نتیجه تلاش نه ماهه ی همسرش را گرفت!....

یکشنبه: یک بچه سه ساله دل درد شده بود! سه تا تیله پس انداخت تا خوب شد!!!....

دوشنبه: مادري سه تا دندون پسر ده دوازده ساله‌اش را آورده بود كه دكتر بيا بزنشون سر جاش!پسره زبونش رو از توي سوراخ دندوناش برام بيرون آورد! شيطونه مي گفت بزنم زير فكش زبونش نصف بشه بچه پررو!...

سه شنبه: « چطوري كلم پيچ؟!!!» اين احوالپرسي يك جوون اكس خورده با من بود، بيچاره سر پرستار چاق بخش كه به لقب چغندرپوسيده مفتخر شد!....

چهارشنبه:  امروزمردي زنش را آورده بود كه چرا تا حالا چهار تا دختر زاييده و از من مي خواست كاري كنم كه اين دفعه بچه اش پسر بشه!  جالب اينكه اسم دختر آخري‌اش « دختربس» بود!!!....

پنجشنبه: امروز يك ايل با شيون و گريه به بخش ما حمله كردند! اول فكر كردم سرخپوستی چيزي باشند اما نه! فرزندان نوه ها نبيره ها و نديده هاي يك پيرزن 112 ساله بودند كه ريغ رحمت رو سر كشيده بود!!!....

جمعه: امروز تعطيل بود و من راحت از تولد و بيماري و مرگ كنار شومينه دراز كشيدم....

+ نوشته شده در 86/09/23 10:47 توسط کاظم صفا |


دقیقه....ساعت....روز.....هفته....ماه....سال..... همه در انتظار رسیدن لحظه....

دیوار...اتاق...خونه.....کوچه....محله....خیابون....شهر... همه در انتظار باز شدن در....

گلدون....سبزه.....درخت.....باغچه.... باغ..... همه درانتظار بازشدن گل...

سکوت...تنهایی....ظلمت....شب.... همه در انتظار دمیدن سپیده....

و من................................................. در انتظار تو.....

+ نوشته شده در 86/09/16 12:33 توسط کاظم صفا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

زندگی (( قصه)) مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختی؟
پاسخ داد: نفروختم تمام شد!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دیباچه
تازه های شعر و داستان
آخرین مقالات ادبی
آرشیو پیوندهای روزانه


گذري در كوچه هاي قديمي

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
بهمن 1385



دهكده هاي مجاور

داستان كوتاه
قلم
واران
منتقد بي چهره
اسفار بی قرار
ادور
خانه ای روی آّب
حروف
کتیبه زخم
باغ چوبی
زن
مرد
كويرزاد
عاشقي زير تراول چك
آيديانا
آلبالو خانوم
شب كولي
قلب سبز من
آيدا مرادي
امين مينويي
شكوفه هاي صورتي
تپي و كهكشان راه شيري
هارايلار
دفترچه ممنوع
باران - برگ
بانوي كوير
شازده خانوم
دمادم
داستان تهمينه
داستانك
قابيل
كافه گپ
برچسب
حلقه ادبي



Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS