تبليغاتX
داستان آباد
سلام

مدت هاست که قنات آبادی ما خشکیده است... جایی هم که آب نباشد... خوب مسلماْ آبادی نیست... البته بشترش تقصیر خودم است که به فکر نبودم... شاید به همین زودی ها با یک داستان جدید برگردم.

همین!!!

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:54 توسط کاظم صفا |

دخترک از قوس کوچه که پیچید چشمان پسر چرخید تا به جنگ  قوس های رنگ و وارنگ چادر دختر که در باد موج می خورد٬ برود... اما پسر ندانست که چرا لبهای دختر کمان شد رو به او... کمان ابروها کشیده شد٬ نیزه داران مژگان در انحنای پلکها به حراست از نگین دوار مشکی رنگ چشمان او برخاستند و گیسوان به فرماندهی نسیم بهار مامور نگهبانی از گردی ماهگون چهره اش گشتند و چون چشم به چشمانش دوخت گویی در کرنای نبرد دمیدند و ناگهان طاق دلش زیر باران تیرهای نامرئی سربازان چهره دختر فروریخت....چادر دختر موج بلندی خورد و روی همه چیز را پوشاند... نبرد مختومه شده بود!          

+ نوشته شده در نهم دی 1387ساعت 14:32 توسط کاظم صفا |

کیو کیو بنگ بنگ ... !!! پسر با انگشتانش که آنها را مثل یک کلت گرفته بود به سمت مادرش شلیک کرد٬ دوباره جعبه شکلات را در بغل گرفت و از پشت مبل فرار کرد لای مبلها می دوید و از خودش صدای ماشین در می آورد٬ ساک پول روی صندلی کنارش بود توی آیینه پشت سرش را نگاه کرد ماشینهای پلیس هنوز دنبالش بودند.مادر لبخند زنان در حالیکه صدای ماشین پلیس را در می آورد دنبالش می دوید.مامور پلیس داخل بلندگوی ماشین فریاد زد: ایست ! ... ایست! ...٬  مادر گفت وایستا وروجک پدر سوخته... مگه دستم بهت نرسه ! ترمز دستی را کشید و با تمام توان فرمان را پیچاند.داخل اتاق خواب گریخت. هنوز می توانست سایه پلیسها را پشت سرش احساس کند. مادر نفس زنان دنبالش می دوید٬ نمی توانست باور کند! کوچه بن بست بود. مادر آمد توی اتاق و در را پشت سرش قفل کرد. ماشینهای پلیس کوچه را مسدود کردند.پنجره هم قفل بود.دیگر راه فراری نداشت از ماشین بیرون پرید. روی تخت خواب غلت زد. پشت ماشین سنگر گرفت. دوباره انگشتانش را به سمت مادر نشانه رفت٬ شلیک کرد٬ کیو کیو بنگ بنگ... !!! اولین گلوله سینه مامور پلیس را شکافت٬ مادر دستش را روی قلبش گذاشت و بر زمین افتاد. خون زمین را فرش کرد٬ می دانست بازی تمام شده است اما باز هم شلیک کرد٬ کیو کیو بنگ بنگ ... !!!          
+ نوشته شده در هفتم آبان 1387ساعت 17:54 توسط کاظم صفا |

- خدا کنه جلو مغازه نباشه!...آدم نمی تونه از زیر نگاهش رد بشه!....اصلا باشه مگه ازش می ترسم .... ولی خوب شد مانتو سفیدمو پوشیدم ....اصلا از گوشه دیوار یه نگاه میکنم اگه بود نمی رم .... !!؟

- خودش بود!؟... نه نبود!...بود!... پس چرا نیومد؟ اگه نیاد چی؟!....نه می یادش!....وقتی اومد،خودمو سرگرم کار نشون می دم که فکر نکنه منتظرشم!... آره خیلی خوبه!اصلا به این میز چار تا میخ دیگه می زنم!!!...خر که نیست! لباس پلوخوری و نجاری!!!... نه! اصلا خیلی راحت بهش می گم خانم ببخشید!؟...نه!ولش کن!...

- اصلا می رم!... مگه تو این چند وقته چی بهم گفته!...اگرهم چیزی گفت!آنچنان با این کیف تو سرش می کوبم که مغزش داغون بشه !!!...نه!می زنم که سرش درد بگیره !...نه!اصلا به اوستاش می گم تا حالشو بگیره!... نه خیر! اصلا خودم بهش می گم!...بهش می گم!...بهش مگم!...اَ اَ اَ...ه...!!!؟

- اِ ... اِ ...اومد! ... اومد! ... اِ پس این چکش کوش؟!...توی همون روحت ممد! باز این چکش منو ورداشت!!!... داره می یاد!... چه بدبختی!... چه کار کنم؟!... ولی امروز چقدر خوشگل شده!!!... داره می رسه!... فهمیدم!... اره! ... اره!!!...

- داره چه کار می کنه ؟!...چرا نگاه نمی کنه؟!!!...چه بهتر!... می خوام هزار سال سیاه نگاه نکنه! پسره ی چشم ناپاک!!!... ولی چه لباس قشنگی داره چقدر بهش می یاد!...نکنه این لباسو به خاطر من!!!... چقدر بدبختی دختر!!!... اون اصلا به این ریخت تو نگاه هم نمی کنه!...اَه صاف شو دیگه! اینم روسریه ما داریم!...چه خوب نگاه نمی کنه !...

- داره می رسه !... بهش میگم!... نه ولش کن همینجورالکی برمی گردم دنبال یه چیزی می گردم! که متوجه نشه !!؟...

- ای وای برگشت!... صاف صاف داره منو نگاه می کنه!... باید تندتر برم!... نه!... نه!... فکر میکنه ازش می ترسم!!!... اگه دهنشو وا کنه همچین !!!...

- چی بگم؟!... نترس!... آروم می گم!... میگم!...

- چرا وایستادی؟ داری بروبر نگاهش می کنی!!!... دِ برو دیگه!!!...

- رفت!... خاک تو سر بی عرضه ات کنن! چرا هیچی نگفتی؟!... دیدی چطور وایستاد!... خره منتظر بود یه چیزی بگی!... نه بابا! اون اصلا کاری به من نداره!!!... ولی خوب شد هیچی نگفتم!... ولی!... ولی فردا حتما بهش میگم که...!!!

- دیدی هیچی نگفت!... ولی فردا اگه چیزی گفت...!!!؟
+ نوشته شده در دوم مهر 1387ساعت 20:28 توسط کاظم صفا |

اتاق من در طبقه اول آسایشگاه قرار دارد  خوبی اتاقم این است که پنجره بزرگی رو به کوچه بلند و باریک کنار آسایشگاه دارد . همیشه دوست دارم ببینم پیچ انتهای کوچه به کجا ختم می شود اما نمی توانم   چند بار هم صورتم را به شیشه چسبانده ام اما باز هم نتوانسته ام با این همه پنجره سرگرمی خوبی است چون شیشه هایش دودی است کسی تو را نمی بیند وتو تمام کوچه را زیر نظرداری ...                                                                   

    این وقت صبح کوچه شلوغ نیست فقط یک پیرزن که خودش را سخت در چادرش پیچانده در انتهای کوچه دم در خانه شان نشسته  کار هر روزش است مثل اینکه انتظار کسی را می کشد و پسرکی هفت هشت ساله در این سوی کوچه تنهایی تیله بازی می کند یک زن جوان که مانتو کوتاهی پوشیده و زنبیلی به همراه دارد دست در دست دختر بچه خردسالش وارد کوچه می شود دخترک پنج شش ساله نشان می دهد  دستش را رها می کند و به سمت پسر بچه می دود به نظر می آ ید با هم دوست باشند چون بلا فاصله شروع به بازی می کنند زن به آنها که میرسد دست دختر را می کشد و سعی می کند او را با خود ببرد دختر مقاومت نشان می دهد و بالاخره گریه می شود مادر که نمی تواند دخترش را ساکت کند یکی از تیله های پسر را بر می دارد و چند قدم ان طرف تر پرتاب میکند پسرک که به دنبال تیله اش می دود مادر نگاهی به دو سوی کوچه می کند و به سرعت چند تا از تیله ها را بر میدارد و داخل کیسه ای درون زنبیلش می گذارد و به دخترش چشمک می زند دخترک می خند د برای پسر دست تکان می دهند و به سمت زن میانسالی که همین الان از درون یکی از خانه های میان کوچه بیرون آمد می روند زن میانسال علاوه بر مانتو چادری هم روی سرش انداخته مادر دخترک به او که می رسد خوش و بشی می کنند و صحبتشان گل می اندازد در میان اختلاطشان چهره زن جوان در هم می رود و دست پشت دست می کوبد گویی از اتفاقی ناراحت شده باشد چند لحظه ای که می گذرد زن جوان می خندد وزن میانسال با دستش به زن جوان اشاره می کند که همانجا صبر کند و خودش به داخل خانه بر میگردد و چند دقیقه بعد با یک کیسه سفید بزرگ برمی گردد  کیسه را درون زنبیل زن جوان می گذارد و به اصرار زنبیل را از دست او می گیرد و به همراه دختر بچه و مادرش به سمت انتهای کوچه جایی که پیرزن نشسته است حرکت می کنند دوباره مشغول صحبت میشوند در میان راه پای زن میانسال به جایی گیر می کند وسکندری می خورد اگر زن جوان بازویش را نگرفته بود حتما زمین می خورد زن میانسال در حالی که سرش را تکان می دهد به زن جوان چیزی می گوید مثل اینکه تشکر می کند چند قدم جلوتر که می روند زن میانسال پولی درون صندوق صدقات میان کوچه می اندازد و دوباره با زن جوان مشغول صحبت می شوند به حدی گرم صحبت هستند که بی توجه به پیرزن ونگاهش که به آنها دوخته شده است از کنارش میگذرند! ولی ناگهان متوجه اش می شوند  می ایستند و با او مشغول خوش و بش می شوند پیرزن کتاب بزرگی را از زیر چادرش بیرون می آورد به انها نشان می دهد کتاب شبیه قرآن یا کتاب دعا ست زن میانسال کتاب را می گیرد و درون زنبیل می گذارد پیرزن بر می خیزد و همراه  با آ نها در پیچ انتهای کوچه که من هیچ گاه نتوانستم انتهای آن را ببینم گم میشوند.

+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1387ساعت 18:46 توسط کاظم صفا |

پسربچه به سمت دختربچه دويد و گفت: بيا ! من مي خوام به تو عشق داشته باشم!
دختر بچه پرسيد: عشق يعني چي؟
پسر بچه با افتخار جواب داد: بابام گفته عشق يعني همين كه براي اوني كه دوستش داري هر چي دوست داشت بخري! حالا تو چي دوست داري؟
دختر بچه چشم هايش را روي هم گذاشت و گفت: اووووومممم..... ده تا لواشك گنده!
پسربچه با ناراحتي گفت: ولي من فقط يه لواشك بيشتر ندارم! پس ديگه نمي تونم به تو عشق داشته باشم!
كمي فكر كرد و گفت:اما مي تونم لواشكم رو باهات نصف كنم.
دختربچه لبخند زد.
+ نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت 18:49 توسط کاظم صفا |

 ایستاده بود و با دلهره به اطراف می نگریست... زانوان لرزان اش قدرت گام برداشتن را نداشت....دشت رو به رویش عظمت اش را به رخ می کشید...دریای مواج پشت سرش می خروشید... در انتهای دشت٬ جایی در دوردست٬ کوهستان سر به فلک می سایید.... بالای سرش خورشید و آسمان حقیرانه به او می نگریستند....

چشمانش را بست و به یک دریای ژرف٬ یک دشت وسیع٬ یک کوه استوار٬ یک آسمان بلند و یک خورشید تابان در اعماق وجودش نگریست و به آن سو گام برداشت. 

+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 19:38 توسط کاظم صفا |

اپیزود اول:

ساعت ۸ صبح بود. مرد که از در اتاق وارد شد٬ نفس پسر حبس شد٬ دستش را بالا گرفت تا کتاب قصه لای کتاب درسی اش نمایان نشود.

مرد گفت: آفرین پسرم بخون که امسال فقط می خوام تو کارنامه ات نمره بیست ببینم! من دارم می رم اداره !

پسر  نفس اش را رها کرد٬ لبخندی زورکی تحویل پدر داد و زیر لب گفت: چشم ! ...

 اپیزود دوم:

 ساعت ۹ بود که مرد از همکارانش شنید مدیر قسمت احضارش کرده است و فهمید باز هم مدیر بی موقع به اتاق شان سرکشی کرده و دوباره سوتی داده... پس به اتاق مدیر رفت تا هر جور شده قضیه را ماستمالی کند! ...

اپیزود سوم:

 ساعت نه و نیم بود و مرد هنوز داشت برای علت تاخیرش آسمان و ریسمان می بافت که تلفن اتاق مدیر زنگ خورد٬ مدیر نگاهی به شماره کرد و با حالتی غضب آلود گفت: بسه دیگه.... خر شدم! برو بیرون.... مرد داشت بیرون می رفت که مدیر گوشی را برداشت و گفت: سلام عرض شد آقای رییس! قول می دم تا فردا آماده بشه! به خدا  کارگرها.....

+ نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 20:20 توسط کاظم صفا |

پیرمردعکسهای سیاه و سفید٬ قدیمی و بدرنگ آلبوم را که چهره خندان دوستان و فامیلش را نشان می دادند٬ تماشا کرد٬ عکسی که دیروز از چهره تکیده و عبوسش گرفته بود٬ دیجیتالی و خوش آب و رنگ بود٬  آن را در صفحه آخر گذاشت و روبان مشکی را در گوشه اش امتحان کرد! ‌‌‌‌
+ نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:57 توسط کاظم صفا |

شب بود و شاهد و شراب و شمع و شیرینی.....

اما دوباره روز آمد و رنج و رسوایی و رنگ و ریا و رمید هر آنچه خوبی بود...

+ نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:6 توسط کاظم صفا |