مدت هاست که قنات آبادی ما خشکیده است... جایی هم که آب نباشد... خوب مسلماْ آبادی نیست... البته بشترش تقصیر خودم است که به فکر نبودم... شاید به همین زودی ها با یک داستان جدید برگردم.
همین!!!
دخترک از قوس کوچه که پیچید چشمان پسر چرخید تا به جنگ قوس های رنگ و وارنگ چادر دختر که در باد موج می خورد٬ برود... اما پسر ندانست که چرا لبهای دختر کمان شد رو به او... کمان ابروها کشیده شد٬ نیزه داران مژگان در انحنای پلکها به حراست از نگین دوار مشکی رنگ چشمان او برخاستند و گیسوان به فرماندهی نسیم بهار مامور نگهبانی از گردی ماهگون چهره اش گشتند و چون چشم به چشمانش دوخت گویی در کرنای نبرد دمیدند و ناگهان طاق دلش زیر باران تیرهای نامرئی سربازان چهره دختر فروریخت....چادر دختر موج بلندی خورد و روی همه چیز را پوشاند... نبرد مختومه شده بود!
-
خودش بود!؟... نه نبود!...بود!... پس چرا نیومد؟ اگه نیاد چی؟!....نه می
یادش!....وقتی اومد،خودمو سرگرم کار نشون می دم که فکر نکنه منتظرشم!...
آره خیلی خوبه!اصلا به این میز چار تا میخ دیگه می زنم!!!...خر که نیست!
لباس پلوخوری و نجاری!!!... نه! اصلا خیلی راحت بهش می گم خانم
ببخشید!؟...نه!ولش کن!...
-
اصلا می رم!... مگه تو این چند وقته چی بهم گفته!...اگرهم چیزی گفت!آنچنان
با این کیف تو سرش می کوبم که مغزش داغون بشه !!!...نه!می زنم که سرش درد
بگیره !...نه!اصلا به اوستاش می گم تا حالشو بگیره!... نه خیر! اصلا خودم
بهش می گم!...بهش می گم!...بهش مگم!...اَ اَ اَ...ه...!!!؟
-
اِ ... اِ ...اومد! ... اومد! ... اِ پس این چکش کوش؟!...توی همون روحت
ممد! باز این چکش منو ورداشت!!!... داره می یاد!... چه بدبختی!... چه کار
کنم؟!... ولی امروز چقدر خوشگل شده!!!... داره می رسه!... فهمیدم!... اره!
... اره!!!...
-
داره چه کار می کنه ؟!...چرا نگاه نمی کنه؟!!!...چه بهتر!... می خوام هزار
سال سیاه نگاه نکنه! پسره ی چشم ناپاک!!!... ولی چه لباس قشنگی داره چقدر
بهش می یاد!...نکنه این لباسو به خاطر من!!!... چقدر بدبختی دختر!!!...
اون اصلا به این ریخت تو نگاه هم نمی کنه!...اَه صاف شو دیگه! اینم روسریه
ما داریم!...چه خوب نگاه نمی کنه !...
- داره می رسه !... بهش میگم!... نه ولش کن همینجورالکی برمی گردم دنبال یه چیزی می گردم! که متوجه نشه !!؟...
-
ای وای برگشت!... صاف صاف داره منو نگاه می کنه!... باید تندتر برم!...
نه!... نه!... فکر میکنه ازش می ترسم!!!... اگه دهنشو وا کنه همچین !!!...
- چی بگم؟!... نترس!... آروم می گم!... میگم!...
- چرا وایستادی؟ داری بروبر نگاهش می کنی!!!... دِ برو دیگه!!!...
-
رفت!... خاک تو سر بی عرضه ات کنن! چرا هیچی نگفتی؟!... دیدی چطور
وایستاد!... خره منتظر بود یه چیزی بگی!... نه بابا! اون اصلا کاری به من
نداره!!!... ولی خوب شد هیچی نگفتم!... ولی!... ولی فردا حتما بهش میگم
که...!!!
اتاق من در طبقه اول آسایشگاه قرار دارد خوبی اتاقم این است که پنجره بزرگی رو به کوچه بلند و باریک کنار آسایشگاه دارد . همیشه دوست دارم ببینم پیچ انتهای کوچه به کجا ختم می شود اما نمی توانم چند بار هم صورتم را به شیشه چسبانده ام اما باز هم نتوانسته ام با این همه پنجره سرگرمی خوبی است چون شیشه هایش دودی است کسی تو را نمی بیند وتو تمام کوچه را زیر نظرداری ...
این وقت صبح کوچه شلوغ نیست فقط یک پیرزن که خودش را سخت در چادرش پیچانده در انتهای کوچه دم در خانه شان نشسته کار هر روزش است مثل اینکه انتظار کسی را می کشد و پسرکی هفت هشت ساله در این سوی کوچه تنهایی تیله بازی می کند یک زن جوان که مانتو کوتاهی پوشیده و زنبیلی به همراه دارد دست در دست دختر بچه خردسالش وارد کوچه می شود دخترک پنج شش ساله نشان می دهد دستش را رها می کند و به سمت پسر بچه می دود به نظر می آ ید با هم دوست باشند چون بلا فاصله شروع به بازی می کنند زن به آنها که میرسد دست دختر را می کشد و سعی می کند او را با خود ببرد دختر مقاومت نشان می دهد و بالاخره گریه می شود مادر که نمی تواند دخترش را ساکت کند یکی از تیله های پسر را بر می دارد و چند قدم ان طرف تر پرتاب میکند پسرک که به دنبال تیله اش می دود مادر نگاهی به دو سوی کوچه می کند و به سرعت چند تا از تیله ها را بر میدارد و داخل کیسه ای درون زنبیلش می گذارد و به دخترش چشمک می زند دخترک می خند د برای پسر دست تکان می دهند و به سمت زن میانسالی که همین الان از درون یکی از خانه های میان کوچه بیرون آمد می روند زن میانسال علاوه بر مانتو چادری هم روی سرش انداخته مادر دخترک به او که می رسد خوش و بشی می کنند و صحبتشان گل می اندازد در میان اختلاطشان چهره زن جوان در هم می رود و دست پشت دست می کوبد گویی از اتفاقی ناراحت شده باشد چند لحظه ای که می گذرد زن جوان می خندد وزن میانسال با دستش به زن جوان اشاره می کند که همانجا صبر کند و خودش به داخل خانه بر میگردد و چند دقیقه بعد با یک کیسه سفید بزرگ برمی گردد کیسه را درون زنبیل زن جوان می گذارد و به اصرار زنبیل را از دست او می گیرد و به همراه دختر بچه و مادرش به سمت انتهای کوچه جایی که پیرزن نشسته است حرکت می کنند دوباره مشغول صحبت میشوند در میان راه پای زن میانسال به جایی گیر می کند وسکندری می خورد اگر زن جوان بازویش را نگرفته بود حتما زمین می خورد زن میانسال در حالی که سرش را تکان می دهد به زن جوان چیزی می گوید مثل اینکه تشکر می کند چند قدم جلوتر که می روند زن میانسال پولی درون صندوق صدقات میان کوچه می اندازد و دوباره با زن جوان مشغول صحبت می شوند به حدی گرم صحبت هستند که بی توجه به پیرزن ونگاهش که به آنها دوخته شده است از کنارش میگذرند! ولی ناگهان متوجه اش می شوند می ایستند و با او مشغول خوش و بش می شوند پیرزن کتاب بزرگی را از زیر چادرش بیرون می آورد به انها نشان می دهد کتاب شبیه قرآن یا کتاب دعا ست زن میانسال کتاب را می گیرد و درون زنبیل می گذارد پیرزن بر می خیزد و همراه با آ نها در پیچ انتهای کوچه که من هیچ گاه نتوانستم انتهای آن را ببینم گم میشوند.
ایستاده بود و با دلهره به اطراف می نگریست... زانوان لرزان اش قدرت گام برداشتن را نداشت....دشت رو به رویش عظمت اش را به رخ می کشید...دریای مواج پشت سرش می خروشید... در انتهای دشت٬ جایی در دوردست٬ کوهستان سر به فلک می سایید.... بالای سرش خورشید و آسمان حقیرانه به او می نگریستند....
چشمانش را بست و به یک دریای ژرف٬ یک دشت وسیع٬ یک کوه استوار٬ یک آسمان بلند و یک خورشید تابان در اعماق وجودش نگریست و به آن سو گام برداشت.
ساعت ۸ صبح بود. مرد که از در اتاق وارد شد٬ نفس پسر حبس شد٬ دستش را بالا گرفت تا کتاب قصه لای کتاب درسی اش نمایان نشود.
مرد گفت: آفرین پسرم بخون که امسال فقط می خوام تو کارنامه ات نمره بیست ببینم! من دارم می رم اداره !
پسر نفس اش را رها کرد٬ لبخندی زورکی تحویل پدر داد و زیر لب گفت: چشم ! ...
اپیزود دوم:
ساعت ۹ بود که مرد از همکارانش شنید مدیر قسمت احضارش کرده است و فهمید باز هم مدیر بی موقع به اتاق شان سرکشی کرده و دوباره سوتی داده... پس به اتاق مدیر رفت تا هر جور شده قضیه را ماستمالی کند! ...
اپیزود سوم:
ساعت نه و نیم بود و مرد هنوز داشت برای علت تاخیرش آسمان و ریسمان می بافت که تلفن اتاق مدیر زنگ خورد٬ مدیر نگاهی به شماره کرد و با حالتی غضب آلود گفت: بسه دیگه.... خر شدم! برو بیرون.... مرد داشت بیرون می رفت که مدیر گوشی را برداشت و گفت: سلام عرض شد آقای رییس! قول می دم تا فردا آماده بشه! به خدا کارگرها.....
اما دوباره روز آمد و رنج و رسوایی و رنگ و ریا و رمید هر آنچه خوبی بود...