تبليغاتX
داستان آباد
مرد سرش را بالا گرفت و به چشمان غمگین زن خیره شد اما دوباره غرورش را زیر پا گذاشت و سرش را پایین انداخت و به جسد نیمه جان غرورش که زیر پایش جان می داد خیره شد زن لبخند زد...

+ نوشته شده در سی ام آبان 1386ساعت 16:33 توسط کاظم صفا |

صداي خنده زني از پنجره به داخل اتاق لغزيد،عقربه ثانيه شمار از روي دو عقربه ديگر گذشت، مرد عكس را پاره كرد...

+ نوشته شده در بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:22 توسط کاظم صفا |