تبليغاتX
داستان آباد

شنبه: امروز شوهر یک خانم باردار بخش را روی سرش گذاشته بود که چرا به زن من رسیدگی نمی کنید سرسام گرفتم فکر می کرد ما هم مثل خودش باید دستپاچه باشیم.......بلاخره مردک نتیجه تلاش نه ماهه ی همسرش را گرفت!....

یکشنبه: یک بچه سه ساله دل درد شده بود! سه تا تیله پس انداخت تا خوب شد!!!....

دوشنبه: مادري سه تا دندون پسر ده دوازده ساله‌اش را آورده بود كه دكتر بيا بزنشون سر جاش!پسره زبونش رو از توي سوراخ دندوناش برام بيرون آورد! شيطونه مي گفت بزنم زير فكش زبونش نصف بشه بچه پررو!...

سه شنبه: « چطوري كلم پيچ؟!!!» اين احوالپرسي يك جوون اكس خورده با من بود، بيچاره سر پرستار چاق بخش كه به لقب چغندرپوسيده مفتخر شد!....

چهارشنبه:  امروزمردي زنش را آورده بود كه چرا تا حالا چهار تا دختر زاييده و از من مي خواست كاري كنم كه اين دفعه بچه اش پسر بشه!  جالب اينكه اسم دختر آخري‌اش « دختربس» بود!!!....

پنجشنبه: امروز يك ايل با شيون و گريه به بخش ما حمله كردند! اول فكر كردم سرخپوستی چيزي باشند اما نه! فرزندان نوه ها نبيره ها و نديده هاي يك پيرزن 112 ساله بودند كه ريغ رحمت رو سر كشيده بود!!!....

جمعه: امروز تعطيل بود و من راحت از تولد و بيماري و مرگ كنار شومينه دراز كشيدم....
+ نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 10:47 توسط کاظم صفا |

دقیقه....ساعت....روز.....هفته....ماه....سال..... همه در انتظار رسیدن لحظه....

دیوار...اتاق...خونه.....کوچه....محله....خیابون....شهر... همه در انتظار باز شدن در....

گلدون....سبزه.....درخت.....باغچه.... باغ..... همه درانتظار بازشدن گل...

سکوت...تنهایی....ظلمت....شب.... همه در انتظار دمیدن سپیده....

و من................................................. در انتظار تو.....

+ نوشته شده در شانزدهم آذر 1386ساعت 12:33 توسط کاظم صفا |