تبليغاتX
داستان آباد

از شیشه جلو ماشین بیرون را نگاه کرد درختان رو به رویش آرام آرام به سمتش آمدند و دست هایشان را به سویش دراز کردند ولی او باید می رفت پس پایش را بر روی گاز فشرد و دست درختان را کنار زد خانه ها برای نگه داشتنش متحد شدند اما از کنار آنها هم گذشت اما هر چه گاز داد نتوانست از تصویر لبخند او که جلوی چشمانش نقش بسته بود بگذرد!     

+ نوشته شده در یازدهم دی 1386ساعت 14:0 توسط کاظم صفا |