تبليغاتX
داستان آباد
نه دوستی داشت! نه دشمنی! نه مال و منالی!

فقط می گفت: این نیز بگذرد...

گفتند: چرا ؟

گفت:.....!

+ نوشته شده در سی ام بهمن 1386ساعت 14:46 توسط کاظم صفا |

غرور را بیرون کرد. هنوز جا کم بود. دورنگی را هم بیرون انداخت. هنوز جا نبود. دروغ را هم دیپورت کرد. هنوز جای کافی نبود.................................... راه دیگری نبود خودش را هم بیرون کرد تا جا برای او باشد حالا او داخل نشسته بود و خودش با تمام خصایلش پشت در منتظر ....!   

+ نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 19:17 توسط کاظم صفا |