تبليغاتX
داستان آباد
سنگ را کنار زد...از گور خود برخاست!.....نگاهی به اطراف کرد.....مردگانی را دید که راه می روند... می خندند و می گریند... می خورند و می آشامند.... زاد و ولد می کنند و ..... زندگان را هم دید که آرام خوابیده اند..... لبخندی زد. فاتحه ای خواند و آرام خوابید! 
+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:5 توسط کاظم صفا |