ساعت ۸ صبح بود. مرد که از در اتاق وارد شد٬ نفس پسر حبس شد٬ دستش را بالا گرفت تا کتاب قصه لای کتاب درسی اش نمایان نشود.
مرد گفت: آفرین پسرم بخون که امسال فقط می خوام تو کارنامه ات نمره بیست ببینم! من دارم می رم اداره !
پسر نفس اش را رها کرد٬ لبخندی زورکی تحویل پدر داد و زیر لب گفت: چشم ! ...
اپیزود دوم:
ساعت ۹ بود که مرد از همکارانش شنید مدیر قسمت احضارش کرده است و فهمید باز هم مدیر بی موقع به اتاق شان سرکشی کرده و دوباره سوتی داده... پس به اتاق مدیر رفت تا هر جور شده قضیه را ماستمالی کند! ...
اپیزود سوم:
ساعت نه و نیم بود و مرد هنوز داشت برای علت تاخیرش آسمان و ریسمان می بافت که تلفن اتاق مدیر زنگ خورد٬ مدیر نگاهی به شماره کرد و با حالتی غضب آلود گفت: بسه دیگه.... خر شدم! برو بیرون.... مرد داشت بیرون می رفت که مدیر گوشی را برداشت و گفت: سلام عرض شد آقای رییس! قول می دم تا فردا آماده بشه! به خدا کارگرها.....