تبليغاتX
داستان آباد

 ایستاده بود و با دلهره به اطراف می نگریست... زانوان لرزان اش قدرت گام برداشتن را نداشت....دشت رو به رویش عظمت اش را به رخ می کشید...دریای مواج پشت سرش می خروشید... در انتهای دشت٬ جایی در دوردست٬ کوهستان سر به فلک می سایید.... بالای سرش خورشید و آسمان حقیرانه به او می نگریستند....

چشمانش را بست و به یک دریای ژرف٬ یک دشت وسیع٬ یک کوه استوار٬ یک آسمان بلند و یک خورشید تابان در اعماق وجودش نگریست و به آن سو گام برداشت. 

+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 19:38 توسط کاظم صفا |