تبليغاتX
داستان آباد

اتاق من در طبقه اول آسایشگاه قرار دارد  خوبی اتاقم این است که پنجره بزرگی رو به کوچه بلند و باریک کنار آسایشگاه دارد . همیشه دوست دارم ببینم پیچ انتهای کوچه به کجا ختم می شود اما نمی توانم   چند بار هم صورتم را به شیشه چسبانده ام اما باز هم نتوانسته ام با این همه پنجره سرگرمی خوبی است چون شیشه هایش دودی است کسی تو را نمی بیند وتو تمام کوچه را زیر نظرداری ...                                                                   

    این وقت صبح کوچه شلوغ نیست فقط یک پیرزن که خودش را سخت در چادرش پیچانده در انتهای کوچه دم در خانه شان نشسته  کار هر روزش است مثل اینکه انتظار کسی را می کشد و پسرکی هفت هشت ساله در این سوی کوچه تنهایی تیله بازی می کند یک زن جوان که مانتو کوتاهی پوشیده و زنبیلی به همراه دارد دست در دست دختر بچه خردسالش وارد کوچه می شود دخترک پنج شش ساله نشان می دهد  دستش را رها می کند و به سمت پسر بچه می دود به نظر می آ ید با هم دوست باشند چون بلا فاصله شروع به بازی می کنند زن به آنها که میرسد دست دختر را می کشد و سعی می کند او را با خود ببرد دختر مقاومت نشان می دهد و بالاخره گریه می شود مادر که نمی تواند دخترش را ساکت کند یکی از تیله های پسر را بر می دارد و چند قدم ان طرف تر پرتاب میکند پسرک که به دنبال تیله اش می دود مادر نگاهی به دو سوی کوچه می کند و به سرعت چند تا از تیله ها را بر میدارد و داخل کیسه ای درون زنبیلش می گذارد و به دخترش چشمک می زند دخترک می خند د برای پسر دست تکان می دهند و به سمت زن میانسالی که همین الان از درون یکی از خانه های میان کوچه بیرون آمد می روند زن میانسال علاوه بر مانتو چادری هم روی سرش انداخته مادر دخترک به او که می رسد خوش و بشی می کنند و صحبتشان گل می اندازد در میان اختلاطشان چهره زن جوان در هم می رود و دست پشت دست می کوبد گویی از اتفاقی ناراحت شده باشد چند لحظه ای که می گذرد زن جوان می خندد وزن میانسال با دستش به زن جوان اشاره می کند که همانجا صبر کند و خودش به داخل خانه بر میگردد و چند دقیقه بعد با یک کیسه سفید بزرگ برمی گردد  کیسه را درون زنبیل زن جوان می گذارد و به اصرار زنبیل را از دست او می گیرد و به همراه دختر بچه و مادرش به سمت انتهای کوچه جایی که پیرزن نشسته است حرکت می کنند دوباره مشغول صحبت میشوند در میان راه پای زن میانسال به جایی گیر می کند وسکندری می خورد اگر زن جوان بازویش را نگرفته بود حتما زمین می خورد زن میانسال در حالی که سرش را تکان می دهد به زن جوان چیزی می گوید مثل اینکه تشکر می کند چند قدم جلوتر که می روند زن میانسال پولی درون صندوق صدقات میان کوچه می اندازد و دوباره با زن جوان مشغول صحبت می شوند به حدی گرم صحبت هستند که بی توجه به پیرزن ونگاهش که به آنها دوخته شده است از کنارش میگذرند! ولی ناگهان متوجه اش می شوند  می ایستند و با او مشغول خوش و بش می شوند پیرزن کتاب بزرگی را از زیر چادرش بیرون می آورد به انها نشان می دهد کتاب شبیه قرآن یا کتاب دعا ست زن میانسال کتاب را می گیرد و درون زنبیل می گذارد پیرزن بر می خیزد و همراه  با آ نها در پیچ انتهای کوچه که من هیچ گاه نتوانستم انتهای آن را ببینم گم میشوند.

+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1387ساعت 18:46 توسط کاظم صفا |