تبليغاتX
داستان آباد
- خدا کنه جلو مغازه نباشه!...آدم نمی تونه از زیر نگاهش رد بشه!....اصلا باشه مگه ازش می ترسم .... ولی خوب شد مانتو سفیدمو پوشیدم ....اصلا از گوشه دیوار یه نگاه میکنم اگه بود نمی رم .... !!؟

- خودش بود!؟... نه نبود!...بود!... پس چرا نیومد؟ اگه نیاد چی؟!....نه می یادش!....وقتی اومد،خودمو سرگرم کار نشون می دم که فکر نکنه منتظرشم!... آره خیلی خوبه!اصلا به این میز چار تا میخ دیگه می زنم!!!...خر که نیست! لباس پلوخوری و نجاری!!!... نه! اصلا خیلی راحت بهش می گم خانم ببخشید!؟...نه!ولش کن!...

- اصلا می رم!... مگه تو این چند وقته چی بهم گفته!...اگرهم چیزی گفت!آنچنان با این کیف تو سرش می کوبم که مغزش داغون بشه !!!...نه!می زنم که سرش درد بگیره !...نه!اصلا به اوستاش می گم تا حالشو بگیره!... نه خیر! اصلا خودم بهش می گم!...بهش می گم!...بهش مگم!...اَ اَ اَ...ه...!!!؟

- اِ ... اِ ...اومد! ... اومد! ... اِ پس این چکش کوش؟!...توی همون روحت ممد! باز این چکش منو ورداشت!!!... داره می یاد!... چه بدبختی!... چه کار کنم؟!... ولی امروز چقدر خوشگل شده!!!... داره می رسه!... فهمیدم!... اره! ... اره!!!...

- داره چه کار می کنه ؟!...چرا نگاه نمی کنه؟!!!...چه بهتر!... می خوام هزار سال سیاه نگاه نکنه! پسره ی چشم ناپاک!!!... ولی چه لباس قشنگی داره چقدر بهش می یاد!...نکنه این لباسو به خاطر من!!!... چقدر بدبختی دختر!!!... اون اصلا به این ریخت تو نگاه هم نمی کنه!...اَه صاف شو دیگه! اینم روسریه ما داریم!...چه خوب نگاه نمی کنه !...

- داره می رسه !... بهش میگم!... نه ولش کن همینجورالکی برمی گردم دنبال یه چیزی می گردم! که متوجه نشه !!؟...

- ای وای برگشت!... صاف صاف داره منو نگاه می کنه!... باید تندتر برم!... نه!... نه!... فکر میکنه ازش می ترسم!!!... اگه دهنشو وا کنه همچین !!!...

- چی بگم؟!... نترس!... آروم می گم!... میگم!...

- چرا وایستادی؟ داری بروبر نگاهش می کنی!!!... دِ برو دیگه!!!...

- رفت!... خاک تو سر بی عرضه ات کنن! چرا هیچی نگفتی؟!... دیدی چطور وایستاد!... خره منتظر بود یه چیزی بگی!... نه بابا! اون اصلا کاری به من نداره!!!... ولی خوب شد هیچی نگفتم!... ولی!... ولی فردا حتما بهش میگم که...!!!

- دیدی هیچی نگفت!... ولی فردا اگه چیزی گفت...!!!؟
+ نوشته شده در دوم مهر 1387ساعت 20:28 توسط کاظم صفا |