کیو کیو بنگ بنگ ... !!! پسر با انگشتانش که آنها را مثل یک کلت گرفته بود به سمت مادرش شلیک کرد٬ دوباره جعبه شکلات را در بغل گرفت و از پشت مبل فرار کرد لای مبلها می دوید و از خودش صدای ماشین در می آورد٬ ساک پول روی صندلی کنارش بود توی آیینه پشت سرش را نگاه کرد ماشینهای پلیس هنوز دنبالش بودند.مادر لبخند زنان در حالیکه صدای ماشین پلیس را در می آورد دنبالش می دوید.مامور پلیس داخل بلندگوی ماشین فریاد زد: ایست ! ... ایست! ...٬ مادر گفت وایستا وروجک پدر سوخته... مگه دستم بهت نرسه ! ترمز دستی را کشید و با تمام توان فرمان را پیچاند.داخل اتاق خواب گریخت. هنوز می توانست سایه پلیسها را پشت سرش احساس کند. مادر نفس زنان دنبالش می دوید٬ نمی توانست باور کند! کوچه بن بست بود. مادر آمد توی اتاق و در را پشت سرش قفل کرد. ماشینهای پلیس کوچه را مسدود کردند.پنجره هم قفل بود.دیگر راه فراری نداشت از ماشین بیرون پرید. روی تخت خواب غلت زد. پشت ماشین سنگر گرفت. دوباره انگشتانش را به سمت مادر نشانه رفت٬ شلیک کرد٬ کیو کیو بنگ بنگ... !!! اولین گلوله سینه مامور پلیس را شکافت٬ مادر دستش را روی قلبش گذاشت و بر زمین افتاد. خون زمین را فرش کرد٬ می دانست بازی تمام شده است اما باز هم شلیک کرد٬ کیو کیو بنگ بنگ ... !!!
+
نوشته شده در هفتم آبان 1387ساعت 17:54 توسط کاظم صفا
|