تبليغاتX
داستان آباد

دخترک از قوس کوچه که پیچید چشمان پسر چرخید تا به جنگ  قوس های رنگ و وارنگ چادر دختر که در باد موج می خورد٬ برود... اما پسر ندانست که چرا لبهای دختر کمان شد رو به او... کمان ابروها کشیده شد٬ نیزه داران مژگان در انحنای پلکها به حراست از نگین دوار مشکی رنگ چشمان او برخاستند و گیسوان به فرماندهی نسیم بهار مامور نگهبانی از گردی ماهگون چهره اش گشتند و چون چشم به چشمانش دوخت گویی در کرنای نبرد دمیدند و ناگهان طاق دلش زیر باران تیرهای نامرئی سربازان چهره دختر فروریخت....چادر دختر موج بلندی خورد و روی همه چیز را پوشاند... نبرد مختومه شده بود!          

+ نوشته شده در نهم دی 1387ساعت 14:32 توسط کاظم صفا |